تغییرات زیر پوستی

اپیسود1 : چند سال پیش اتفاقی با دوستی آشنا شدم .  بعد از چند مدت احساس کردم که او بسیار انسان پخته و فهمیده ای است و کم کم رابطه به خانواده ها رسید . آنروزها خیلی از یافتن همچون اوئی خوشحال بودم و واقعن احساس برادری میکردم با او . مهمترین ویژگی هایش صافی ، سادگی و تجربه زیادش بود ، بعلاوه اینکه انسان  زحمت کشی بود و کیفیت زندگی  برایش خیلی مهمتر از کمیت آن بود ،  به زبان خودمانی و عامیانه » سر سفره پدر و مادر بزرگ شده بود » . چند ماهی گذشت ، شاید هم سالی . احساس کردم کم کم دارد تغییر میکند . رابطه مان هم بواسطه گرفتاری هایمان کمتر و کمتر شد .هر بار هم که میدیدمش صحبت از وام جور کردن ، زمین بازی ،  پول قلمبه ،  بهره و درصد سود بود . شاید ظرف کمتر از 4-3 ماه چندین بار شماره تلفن اش را عوض کرد . دورادور ناظر بودم کسی که برایم الگوی درستی بود ، آنقدر آرام آرام در کمتر از یکسال تغییر کرد که نه خودش و نه همسرش و نه هیچکدام از نزدیکانش متوجه نشدند . کسی که حاضرم قسم بخورم بیش از 40 سال در پاکی و خوش قلبی بی مثالی زندگی کرده بود . و این تغییرات آنقدر با شتاب بود که حتی فرصت نشد ، کلمه ای راجع اش صحبت کنیم . فرسنگ ها از هم دور افتاده بودیم .

اپیسود2: دوست پزشکی داشتم ، فرهنگ دوست و ادبیاتی که بزرگترین خلافش روزی 6-5 عدد سیگار کشیدن بود . من بطور ناخودآگاه  دوستداران شاملو را دوست میدارم و دکتر ما هم شیدای شاملو بود . هر چند بعدها که بیشتر نزدیک شدیم ، بیشتر شیفته سخت کوشی و قدرت مدیریتش شدم . از حق نباید گذشت که به گردن من حق زیادی دارد و از او خیلی آموخته ام ، آنقدری که تا زنده ام سپاسگذارش ام . گذر زمان و روند زندگی ما را از هم دور کرد . شاید دو سالی از او بی خبر بودم . تا اینکه  از یکی از دوستان مشترک سراغش را گرفتم . آنچه شنیدم را به سختی باور کردم .  کلاهبرداری میلیاردی دکتر چیزی نبود که بشود ، براحتی آنرا پذیرفت . اما  متاسفانه بعد ها از صحتش مطمئن شدم . دکتر ما در یک خانواده فرهنگی رشد یافته بود و پدر و مادرش معلم بودند . تا جایی که ذهن من یاری میکند ، تمام خاطراتم از او خوبی و خیر خواهی دیگران بوده . اما ایراد کار از کجاست که در عرض 3-2 سال از عرش به فرش افتاد ؟

اپیسود3 : چند روز پیش با یکی از دوستانم کاری داشتم ، گفت بیا دنبالم ، من میخواهم بروم بیرون خرید کنم ، در طول مسیر با هم گپ میزنیم . وقتی سوار شد ، گفت : «من حوله میخواهم ، برویم به فلان فروشگاه» . فروشگاه مذکور در سمت دیگر شهر قرار داشت و حدودن نیم ساعتی فاصله داشت . ساعت هم حدود 10 شب بود و من میخواستم پس از انجام گفتگو هایمان خیلی زود به خانه برگردم . در جواب دوستم گفتم : » نه اونجا حوله هایش به درد نمیخورد ، من قبلن خریده ام و راضی نیستم » . و برای خرید به یک فروشگاه نزدیک تر رفتیم . اول از همه باید این نکته مهم را ذکر کنم که دروغ نگفتم . من آن حوله را پیش تر خریده و راضی هم نبودم ، ولی اگر بخواهم صادقانه و با موشکافی به موضوع نگاه کنم ، شاید در آن لحظه اصلن به حوله فکر نکردم . اصل موضوع این بود که من بعد از یکروز کاری فشرده ، حوصله رانندگی تا آن فروشگاه را نداشتم . امروز بعد از حدود یک هفته ، هنوز آن رفتار را دارم سبک و سنگین میکنم . بیشتر دارم به این فکر میکنم که چرا صراحت و صداقتم را با یک جمله غیر واقعی عوض کردم ؟ آیا من هم عوض شده ام ؟ من این واقعیت را فهمیده ام که تغییرات ریز و درشت مرا دیگران بهتر از من میبینند . چه راهی برای فهمیدنشان هست ؟

رفتارها ، تغییرات و احساسات زیرپوستی را سالها پیش در کتابهای میلان کوندرا خوانده بودم . خزنده ، آهسته و در سکوت محض ، اما با تاثیرات بزرگ و غیر قابل باور.

Advertisements

یک پاسخ

  1. بازدید کننده گرامی (شکفتن در مه)

    با سپاس از دقت نظر شما، موارد ذکر شده اصلاح شد.
    ما نیز سال نو را به شما تبریک عرض می کنیم و امیدواریم سال جدید سالی پر از موفقیت و شادکامی برایتان باشد. و خوشحالیم که از مطالب وبلاگ ما راضی و خشنود هستید.

    آهنگ صیاد از علیرضا افتخاری
    http://napteam.com/?p=3661

    در ضمن بابت وبلاگ خوبتان هم تبریک می گم، و امیدوارم روز به روز موفق تر باشید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: