دیدگاه و زندگی ما

چند وقت پیش کتابی میخواندم از کن بلانچارد بنام :  » با تمام نیرو به جلو! » ( full steam ahead ) و(+) . که توضیح میداد برای اینکه یک مجموعه با تمام توان خودش حرکت کند ، نیازمند تعریف یک دیدگاه مشترک بین اعضا هست و به تفصیل توضیح داده بود که اولا با طی چه مراحلی میتوان یک دیدگاه کامل و فراگیر را خلق کرد و سپس چگونه در راستای آن حرکت کرد تا به نتیجه رسید و مهم تر اینکه چگونه باید حرکت کرد تا دیدگاه در مجموعه تان جاری و عملی شود . در مجموع کتاب فوق العاده ای بود و نکات آن علاوه بر مدیریت شرکتها برای مدیریت کردن زندگی هم شرح و تفصیل کافی داشت . بعنوان مثال نویسنده کتاب در جای جای کتاب توضیح داده بود که چگونه توانسته با خلق دیدگاه روابط خانوادگی اش را سر و سامان بدهد و بر بحرانهای روزمره زندگی اش غلبه کند.

کتاب هایی از این دست را به آهستگی میخوانم . شاید هر روز یا هر چند روزی  ، چندین برگه از آنرا . و بیشتر سعی میکنم به عمق مطلب خوانده شده فکر کنم  . اتفاقی که تقریبن دو هفته ذهنم را درگیر این کتاب نسبتن کوچک کرد ، البته با کمی تفاوت . من میخواستم یک نمونه کوچک از طراحی دیدگاه را برای زندگی شخصی خودم پیاده سازی بکنم . ولی بعد از اینکه کمی روی آن فکر کردم نا خود آگاه تنبلی من را  به این سمت حرکت داد ،  که مگر تا بحال چند نفر در دنیا زندگی شان دارای یک دیدگاه محکم و مشخص بوده که تو به آن نیاز داشته باشی ؟ دیدم تقریبن اکثر کسانی که من میشناسم را میتوان در دسته  «زنده مانی» کنندگان جای داد . زندگی میکنند ، چون زنده اند . و البته نتایجی هم که از زندگی میگیرند ، را دوست ندارم . ناگفته نماند که اگر از زاویه کتاب کن بلانچارد به جامعه امروز ایرانی نگاه کنیم ، متوجه میشویم که دیدگاه رایج در جامعه  امروزمان ، یک مسیر از بالا به پایین دارد و علت خیلی از مشکلات و ناهنجاریهای رفتاری مان هم در قالب دیدگاه تزریق شونده به جامعه ، قابل تجزیه و تحلیل است.

بعد از چند روز خود درگیری ،  به یک حس خاصی رسیدم . اینگونه نتیجه گیری کردم که اگر زندگی ام را محکم و دو دستی نچسبم ، تقریبن نباید انتظار بدست آوردن نتیجه جدید و مفیدی برای خود ، خانواده و جامعه ام داشته باشم . باز تنبلی به من نهیب زد که اینگونه زندگی کردن ، خیلی خیلی مشکل است . مگر تو چند نفری که هم بتوانی بطور کامل خودت ، خانواده ات ، شغلت ، مسایل مالی ات ، روابط اجتماعی ات و هزاران مسئله ریز و درشت دیگر را تحت کنترل و مدیریت داشته باشی ؟ اینجا بود که من واقعن جلوی جناب تنبلی سرم را پایین انداختم و چندین و چند روز در افکار خودم غرق شدم . با نگاهی به زندگی گذشته خودم تا حد زیادی درستی نظریه تنبل خان را دیدم . هر وقت خواسته ام روی یک مسئله فوکوس کنم ، در جاهای دیگر تقریبن خرابی به بار آمده است . این نتیجه گیری حکم آب سردی داشت  بر خیلی از نتایج ، عملکرد ها و تصمیم گیری هایم . حتی کار به گله گذاری از خدا هم رسید . گفتم : » خدایا  زندگی به این سختی را نمیخواهم . توانایی ها و استعدادهای محدودی بمن دادی و کلی هم انتظارات ریز و درشت از من داری . » البته نا گفته نماند به جنبه های مثبت این مسایل هم فکر کردم . مثلن از این زاویه هم نگاه کردم که ، وقتی بوده اند کسانی که توانسته اند زندگی و تمام ابعاد آنرا تحت  کنترل خود در بیاورند ، چرا من نتوانم؟ چه نقطه ضعفی دارم که نتوانم؟ و دقیقن همین نوع نگاه به مسئله به فریادم رسید . دیدم زندگی و نتایج خوب ، هزینه کردن میخواهد .

یادش بخیر ، در دانشگاه استادی داشتیم که به سخت گیری شهره بود . از آن موجودات بی نظیر ، درستکار و موفق . مهم نبود که قرار است به شما چه درسی بدهد . تا وقتی مطمئن نمیشد که شما آن درس را بخوبی فرا گرفته اید ، محال بود شما آن درس را پاس کنید . برای یک درس دو واحدی بجز 150 صفحه جزوه و چندین کتاب مختلف بعنوان مرجع ، حتمن یک پروژه هم تعریف میکرد که راهی بجز انجام عملی آن نداشتید . همیشه هم یک تکیه کلام داشت : » دانشجو باید زجر بکشد.» شاید در هر روز چندین بار این جمله را تکرار میکرد . آنروزها همه از دستش ناراضی بودیم و چه حرفهایی که نثارش نمیشد . خیلی ها میگفتند فلانی ناراحتی روانی دارد و از اذیت و آزار دیگران لذت میبرد . این حرف ها تا زمانی ادامه داشت که به سال آخر رسیدیم و درس خواندن های کنکور فوق لیسانس شروع شد . آنجا بود که همه قدر سخت گیری های استاد مان را دانستیم . آنجا بود که همه نتایج را به چشم دیدیم . استادمان دانشجوی واقعی تربیت کرده بود . کسی که میداند برای نتیجه گرفتن باید سختی کشید .

نا خود آگاه شعر در آستانه شاملو به ذهنم می آید:

نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌يي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ برکه‌يي ،
من به هياءت ِ «ما» زاده شدم
به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان

تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگين‌کمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ خويش معنا دهم

که کارستاني ازاين‌دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.

– پ. ن.1 : گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم .
نوشتن در اینجا را دوست دارم . راحت بگویم به اینجا محتاجم برای گفتن . چندین برابر مطالب نوشته شده در اینجا را روی کاغذ های کوچک مینویسم و در جیبم میگذارم که به محض محیا شدن فرصت بنویسمشان ، اما چشم بر هم میگذارم ، میبینم یک ماهی گذشته و کلی کاغذ های ننوشته شده در جیبم باقی مانده . از طرفی نوشتن یک مطلب کامل و گویا را به نوشتن چندین مطلب سطحی و ویرایش کافی نشده ترجیح میدهم . راستش وقتی به آقااجازه نگاه میکنم ، از اینکه بازدید کنندگانم زیاد شوند میترسم .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: