کژ و مژ و بي‌انتها ، به طول ِ زمان‌های پيش و پس (بازی ماشین زمان)

بازی سفر زمان

 

بنظر من مطلب » بازی ماشین زمان» پزشگ وبلاگستان ، انتخاب هوشمندانه ای است . چون هر کسی با فراق بال میتواند دسترسی به رویا هایش را از این طریق برنامه ربزی کند و نتیجه را مکتوب . هر چند ، هنوز فرصت نکرده ام ، مطالبی را که دیگر دوستان نوشته اند ، بخوانم و نتیجه واقعی را ارزیابی کنم ، اما جا دارد از دکتر مجیدی بخاطر این انتخاب ظریف  تشکر کنم .

و اما اندیشه خودم ، من فکر میکنم مفهوم زمان بشدت نسبی است .

 زمانی که کودک و نوجوان بودم ، خدا خدا میکردم که زودتر بزرگ شوم . اما اکنون که چندین سال گذشته است ، در حسرت یک دقیقه کودکی هستم . ماشین زمان را میتوان از دو جنبه بررسی کرد:

1 – با حرکت ماشین زمان به جلو یا عقب سن من کم و زیاد شود : یعنی مثلا با حرکت به گذشته من تبدیل بشوم به همان حاجیت کوچولوی آرام و مهربان  یا برعکس با حرکت بسمت آینده ، تبدیل شوم به پیرمردی …. . در این حالت  من حرکت به گذشته را ترجیح میدهم . روزهای مدرسه را ، بازی های کودکانه و شیطنت ها را ، تشویق ها وتنبیه ها را حاضرم به هر قیمتی هم که باشد ، دوباره به چنگ بیاورم .لذت ناب سادگی ها ، صمیمیت ها و بی مسئولیتی های آنروز را نمیشود با هیچ معیاری سنجید .

البته از شما چه پنهان ، افزایش سن با حرکت ماشین رو به جلو هم برای من جذابیت خاص خودش را دارد . چون میتوانم تا جایی که عمرم باقیست ، تخته گاز برانم و به جایی برسم که حتما از این دنیا بهتر است.

2- در همین سن و با همین تجارب و داشته ها و آموخته ها ، سوار بر ماشین زمان به گذشته و آینده سفر کنم : در این حالت بدون تردید سفر به گذشته را انتخاب میکنم .من از طرفداران سر سخت ضرب المثل » هر سال میگوییم دریغ از پارسال» هستم . صحتش را در طول سالیان به چشم دیده ام . وقتی به روز های بچگی ام نگاه میکنم ،  از این مقایسه جز افسوس و دریغ نصیبی نمیبرم. آنروز ها و امروز . روزهایی که خانواده معنا ومفهوم داشت و هر کسی ساز خودش را کوک نمی کرد . مروت و جوانمردی ارزش بود . بزرگترها در کنارمان بودند و سایه شان بر سر ما . روابط بی غل وغش بود و منفعت طلبی های شخصی  جای عواطفمان را نگرفته بود. با خیال راحت از میوه فروش و بقال و نانوا خرید میکردیم .اینگونه اسیر تجملات  و بنده طمع سیری ناپذیر نبودیم . همه روی یک کشتی بودیم و اوامر ناخدا را قبول داشتیم ، نه اینگونه روی جزیره های جدا از هم و گسسته . با طبیعت دوست بودیم و پیک نیک های آخر هفته مان ، لغو ناشدنی بود . چون کسی اسیر ظواهر نبود و فلانی بخاطر کفش یا لباس تکراری پوشیدن ، حاضر نبود لذت با جمع بودن را از خود و بقیه خانواده اش دریغ کند . باغ ها و جنگل هایمان را بخاطر زیباییشان دوست داشتیم ، نه بخاطر اسکناس هایشان . روزهای طلایی مان گذشته و اکنون جدا از هم  با عینک بد بینی ، یکدیگر را به نظاره نشسته ایم . روندی که با سرعت هر چه تمام تر در پیش گرفته ایم ، از بین بردن طبیعت ، دوستی ها و آرامش است . دلم لک زده برای روزی که بی خیال ، کنار حوض مادربزرگ به تماشای ماهی های قرمز کوچولو مینشستم و اینگونه اسیر ساعت و دقیقه و ثانیه نبودم .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: