ترسهایم در زندگی

راستش چند روزی میشه که به حدیثه خانوم قول دادم تو بازی وبلاگیشون شرکت کنم ، در مورد ترس هایم در زندگی . اما از بخت بد یک گرفتاری کاری حسابی من رو به خودش مشغول کرد و تا الآن که بد قول شده ام .

ترس جزو جدایی ناپذیر زندگی ماست ، ترس هدیه ای است الهی، تا ما قدر امنیت و آرامش زندگی مان را بدانیم . از بچگی تا پیری همراهمان میماند و فقط نوعش با گذشت زمان عوض میشود .

اون روزها از ورود به یک اتاق تاریک میترسیدیم و الان حتی از ورود به یک کشور جدید و نا شناخته هم نمی ترسیم . ترسهای بچگی با رو در رو شدن می ریخت . ولی الان ترس هایمان بیشتر از رو در رو شدن هست . بعد از خوندن مطلب ، فی البداهه یک کامنت گذاشتم و نوشتم  من از آینده مملکتم میترسم .در این چند روزی که طول کشید تا این مطلب رو قلمی کنم ، خیلی روی این سوال فکر کردم . من شدیدا ترس از ارتفاع دارم . بجز اون از مار هم میترسم . فکر کردن به زلزله تهران هم همیشه آرامشم رو بهم میریزه . از آدمی که پشت سر دیگران بدگویی کند ، هم خیلی میترسم . وای ی ی ی ی ی ، دروغ ، خیلی وحشتناک هست .از ریشه خرابی به بار میارد و … اما همانطور که روز اول نوشتم ، از هیچ چیز ، هیچ کس و هیچ رخداد طبیعی یا مصنوعی به اندازه آینده کشورم نمی ترسم . مشکلات فرهنگی ما بصورت خیلی ریشه ای ، در رفتار هایمان نهادینه شده . امروز خیلی از رفتارهای نادرست ، برایمان بصورت ارزش در آمده . اینکه به فلان کارمند رشوه داده ایم ، را در ویترین افتخاراتمان مینویسم . «دودر کردن» و «پیچوندن» بهمان آقا را با آب و تاب شرح میدهیم . تقلب کردن در امتحان را ، بد رانندگی کردن را ، » مخ فلانی» را زدن را ، «زیرآب « بهمان شخص را و هزاران هزار رفتار نادرست دیگر را با ذوق و شوق تعریف میکنیم . چون در جامعه امروزمان ارزشمندند و برای وجه اجتماعی مان لازم . ما فساد را بعنوان کالایی گرانبها در میانمان پذیرفته ایم .

براستی ما که دست پرورده های نسلی با فرهنگ و حداقل سرد و گرم روزگار چشیده بودیم ، روزگارمان این است . به نسل بعد از خودمان چه داریم که بگوییم ؟ ترس من از دیدن آن روزی است، که این نسل بی رحم و البته با کمالات !!!!!!!، سکاندار این کشور بشوند .

ترس من از پیدا شدن بشکه های جدید نفت زیر این خاک و ادامه ماجراهاست . راستش این چند وقت ، هر چقدر هم که فکر کردم ، واقعا هیچ روزنه و کورسوی امیدی برای بهبودی و اصلاح نمیبینم . نه از بالا به پایین و نه از میان خود مردم.

آری من از روبرو شدن با فردای آب و خاکم واهمه دارم . واهمه ای که بر طرف شدنش شاید ، بیش از دهها سال طول بکشد ، روزی که من نباشم .

Advertisements

2 پاسخ

  1. ترس هدیه ای است الهی … چقد مهربونانه به ترس نگاه کردی. بعد اینکه آخ جون تو هم از مار می ترسی :))
    با خوندن پستت دارم به این فکر میکنم که حتما منم باید ترس از آینده مملکتم رو اضافه کنم. 😦

  2. سلام دوست عزیز لینک شدید… خوشحال میشم بهم سری بزنید 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: