21 آذر ، سالروز تولد شاملوست . اتفاقی که باید آنرا حداقل در وبلاگی که نام خود را از یکی از کتابهای شاملو وام گرفته ،به جشن نشست . حدیث اولین آشنایی من و شاملو مربوط به دوران دبیرستانم است .روزهایی که حافظ و سعدی کمتر به دلم مینشست و کتابی از داریوش شاهین بدستم رسید بنام راهیان شعر امروز
(انتشارات گنجینه) که گلچینی 3 جلدی بود از شعر معاصر ایران. این کتاب بطرز عجیبی مرا درگیر خود کرد ، بطوریکه در خانه ، مدرسه و حتی مسافرت همراه من بود و از خواندنش حظ میبردم. در آن کتاب به اشعار شاعران زیادی علاقه مند شدم ، و مجموعه کامل اشعارشان را خریدم و خواندم و حتی خیلی ها را از بر شدم ، کسانی مثل فریدون مشیری ، حمید مصدق ، فریدون توللی ، اخوان و آتشی و… اما جالب بود که با دو نفر به هیچ عنوان نتوانستم ارتباط برقرار کنم ، یکی سهراب و دیگری شاملو. با ورود به دانشگاه محیط اطرافم ادبی تر شد و با دسته بندی های خاصی از طرفداران شاعران و سبک های مختلف آنها مواجه شدم . فضایی که شعر فقط برای خوانده شدن نبود و بحث و اظهار نظر در پی داشت . دو نفر از صمیمی ترین دوستانم ، یکی ذوب در سهراب بود و دیگری شیفته شاملو، و اینگونه بود که کم کم با بامداد و سهراب آشنا شدم .
به سبک نوشته های مناسبتی ، اصلن نمیخواهم یک مطلب کلیشه ای در مورد زندگی شاملو بنویسم ، چرا که او معتقد بود : ” آثار من خود اتوبيوگرافي كاملي است. من به اين حقيقت معتقدم كه شعر برداشتهايي از زندگي نيست. بلكه يك سره خود زندگي است .” حتی قصد افسانه سرایی و تعریف و تمجید بی حساب از بامداد را نیز ندارم که آنرا بزرگترین ظلم در حق کسی میدانم که به اذعان اکثریت غریب به اتفاق ادبیاتی ها به همراه محمود دولت آبادی بیشترین بخت های ایرانی کسب نوبل ادبیات بوده اند . در زمینه شناخت شاملو ، اندیشه هایش و سیر اشعارش گفتنی زیاد است . شاملوی سیاستمدار، شاملوی عاشق پیشه ، شاملوی درد اجتماع کشیده و شاملوی پیشگو را در فرصتی مناسب و به تفصیل قلمی خواهم کرد . آنچه امروز من را به حرف آورد ، شعر “در آستانه” اوست . شعری که باندازه صدها کتاب ، حرف برای گفتن دارد. گنجینه ای که بعد از 8-7 سال ، هنوز هم با خواندنش پی به نکته جدیدی می برم ، که تا پیش از این متوجه آن نشده بودم .
تعریفی که شاملو در این شعر از دنیا و انسان و زندگی میدهد ، کوتاه ترین تعریف جامعی است که تابحال دیده ام .تعریفی که در چهارچوب خاصی از تفاوتهای ما گرفتار نمیشود و آنچنان کلی است که هر کسی بسته به حس و حالش از آن برداشت خودش را میکند . جالب اینجاست که احساس او نسبت به پروردگار این دنیا ، آنقدر لطیف ، شخصی و دوست داشتنی است که هر کس با سابقه ذهنی او و مطالبی که در مورد او نوشته شده ، آشنایی داشته باشد ، تعجب میکند . او به زندگی عشق می ورزد و آنرا فرصتی یگانه برای انجام وظیفه موجودی لطیف و تنها می داند .ادامه دادن نوشته ام فقط لذت خواندن یا دوباره و چند باره خواندن این مانیفست کاملن زمینی زندگی را از شما میگیرد.

در آستانه
بايد استاد و فرود آمد
بر آستان دري که کوبه ندارد ،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشي دربان به انتظار توست و
اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخي نميآيد.
کوتاه است در ،
پس آن به که فروتن باشي.
آئينهئي نيکپرداخته تواني بود
آنجا
تا آراستهگي را
پيش از درآمدن
در خود نظري کني
هرچند که غلغلهي آن سوي در زادهي توهم توست نه انبوهيي مهمانان ،
که آنجا
تو را
کسي به انتظار نيست.
که آنجا
جنبش شايد،
اما جمَندهئي در کار نيست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان کافورينه به کف
نه عفريتان آتشينگاوسر به مشت
نه شيطان بهتانخورده با کلاه ِ بوقيي منگولهدارش
نه ملغمهي بيقانون ِ مطلقهاي ِ مُتنافي.
تنها تو
آنجا موجوديت مطلقي ،
موجوديت محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مييابي و غيابات
حضور قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانهي ناگزير
فروچکيدن ِ قطرهي قطرانيست در نامتناهيي ظلمات:
«ــ دريغا
ايکاش ايکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار
ميبود!»
شايد اگرت توان شنفتن بود
پژواک آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار خاموش ِ کهکشانهاي بيخورشيد
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
ميشنيدي:
«ــ کاشکي کاشکي
داوري داوري داوري
درکار درکار درکار درکار…»
اما داوري آن سوي در نشسته است، بيرداي شوم ِ قاضيان.
ذاتاش درايت و انصاف
هياءتاش زمان.
و خاطرهات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوري خواهد شد.
بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)
رقصان ميگذرم از آستانهي اجبار
شادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر.
نه به هياءت گياهي،نه به هياءت پروانهئي،نه به هياءت سنگي، نه به هياءت برکهئي،
من به هياءت «ما» زاده شدم
به هياءت پرشکوه انسان
تا در بهار ِ گياه به تماشاي رنگينکمان پروانه بنشينم
غرور کوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطهي خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم
که کارستاني ازايندست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندُهگين و شادمانشدن
توان خنديدن به وسعت دل،
توان گريستن از سُويداي جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شُکوهناک ِ فروتني
توان جليل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهائي
تنهائي
تنهائي
تنهائيي عريان.
انسان
دشواريي وظيفه است.
دستان بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر کامل و هر پَگاه ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ديگر را.
رخصت زيستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتيم
و منظر جهان را
تنها
از رخنهي تنگچشميي حصار ِ شرارت ديديم و
اکنون
آنک در ِ کوتاه ِ بيکوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!
دالان ِ تنگي را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مينگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد خسته)
مربوط به موضوع های: ادبیات, خاطرات, عمومی | بر چسب ها: سالروز تولد شاملو ، احمد شاملو ، بامداد ، شبانه ، ادبیات ، شعر نو ،سهراب سپهری ، فریدون مشیری ، در آستانه ،مانی